تبليغاتX
پدرخوانده

پدرخوانده

عید نیا

هر سال دم عید که میرسه دلم میگیره . نمی دونم یه جورایی تنهایی خودمو وقتی عید یا هر تعطیلی کوفتی دیگه ای می رسه بیشتر حس میکنم . غمم میگیره . هر عید که میرسه بیشتر تو لاک خودم میرم . هر عید که میرسه بیشتر دلم کهنه میشه . دل مرده میشم . به این نتیجه رسیدم که حالم از هرچی تعطیلات بهم میخوره . حالم از خوده تنهام بهم میخوره . عید کوفتی میدونی سال پیش چی کار کردم ؟ میدونی 15 روز تنها تو خونه نشستم که تو تموم شی . میدونی زندگیمو زهر مار کردی .میدونی با خودت هیچی نداری که بیاری . میدونی تنهایی نشسته بودم پای سفره هفت سینی که تنهایی چیده بودم .

چرا هر سال میای ؟ چرا هر سال بهم نشون میدی ساعت شنی عمرم یه عالمه شنش رو ریخته و رفته . عید لعنتی نیا . نمی خوامت . میدونی چند سالی زندگیم شده انتظار ؟ میدونی چند سالیه دارم فقط انتظار میکشم . همش چشم به راهم . آخه تو چقدر بدبختی که میای به من بدبخت هر سال خودتو نشون میدی . بدبخت عمرت 13 روزم نیست .

عید نیا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 0:36  توسط پدر  | 

تیر موفقیت

یک مطلبی را یه زمانی از یک معلمی از یک مدرسه ای یادم است که نه معلم یادم است نه مدرسه نه زمان و فقط مطلب مانده . نقل کلی اش این بود که یک مسابقه ای حالا در مدرسه ای دخترانه یا پسرانه بود که برفی آمده بود و معلم ورزشی بچه ها را جمع کرده بود و یک تیر را نشان کرد گفت هرکسی بتواند مسیر تا تیر را مستقیم برود و جای پایش در برف مستقیم بماند جایزه ای ، نمره ای ؛ در کل چیز خوبی پیش معلم دارد . دانش آموزان ۱ هر کسی مسیر را میگرفت بعضی کله میکردن بعضی گاماس گاماس کلهم اجمعین -کلهن اجمعین!- کج و راست یا میرسیدند به تیر یا نه جز یک دانش آموز که مسیر را صاف رفت و تلق رسید به تیر . معلم یاد شده از دانش آموز یاد شده خواست که دلیل موفقیتش را بگوید . دانش آموز گفت " من که به بچه ها نگاه میکردم ، میدیدم همه آنها هی جلوی پایشان را نگاه میکنند که صاف برند و کج میرفتن ؛ من تیر را نگاه کردم و رفتم . "

معلم من چند چیز را یادم داد که خیلی مهم بود . اول اینکه به جای اینکه خودت را اینقدر درگیر مسیر کنی که کج نکنی راست نکنی ، هدفت را نگاه کن به سمت اون برو . درگیر شدن با مسیر ، یا از هدف دورت میکند ، یا مسیرت را به هدف می پیچاند . هدف را ببینی مسیر خودش صاف میشود. دوم اینکه تجربه دیگران میتواند قدم های ما را هدف دار تر کند . دیگران تجربه میکنند که شما نکنید و از آن استفاده کنید.

حال شده است داستان ما .چند وقتی است مسیر موفقیت را گرفتم بی هدف میروم. مسیری را گرفتیم به سمت موفقیت که اصلا تیر موفقیت را آن انتها نمیتوانیم ببینیم . رشته ای میخوانیم که فقط مدرکی داشته باشیم ، نه بازار کاری دارد نه ما علاقه ای به آن داریم . کاری را میکنم که به رشته ام اصلا مربوط نیست . علاقه ام چیز دیگری است و هدفم از همه آنها دور تر . برف چنان سنگین آمده که جگر! نمیکنم پایم را از جلوی چشمم آن طرف تر بذارم شاید کمتر در برف فرو برویم . هوا نیز بس نا جوانمردانه سرد است و شک در تشویق و جایزه معلم در انتهای طی کردن مسیر. در فکر آنم نکند معلم ما در دفتر دبیران نشسته و چایی میخورد و ما ول معطلیم و جایزه ندارد. شاید هم معلم آن یکی تیر را میگفت که برویم نه اینکه ما داریم میرویم . چنان خودم را مشغول کردم که خودم هم نمیدانم آیا آن تیر که من میبینم هدف است یا دارم صفا و مروه طی میکنم پی سراب و آخر سر پیغمبر زاده ای باید از شدت گریه و پا کوفتن به زمین دل معلم را به رحم آورد و جایزه ما را که قول داده بود بدهد. صفا را میبینم ، مروه را هم میبینم ؛اما آب زیر پای اسماعیل است .

 

پی نوشت :

۱ - جای شکر دارد  که زبان فارسی مثل عربی نیست و مؤنث مذکر سرش نمیشود و گرنه با این گیری که من سر دختر یا پسر بودن داده بودم تا صبح باید با هن هما هم جمع میبستم کلمات را . جای شکرش باقی است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 22:9  توسط پدر  | 

The Other

 

 همیشه فکر میکردم خب اتفافاتی که برای دیگران میفته برای ما نمی افته . همیشه آدم خودش رو از دیگران سوا میدونه و دور از حوادث میبینه. حادثه برای من نیست . من اینطوری فکر میکردم ، تا اینکه توی این چند هفته ی اخیر نظرم راجع به خیلی چیز ها عوض شد . نظرم عوض شد چون اون پلیس هایی که یهو پیداشون میشه و گیر میدن برای من اتفاق افتاد . برای من هم اتفاق افتاد که یه قبض بی سرو ته بدن و بگن خودت برو ماشینت رو پارکینگ بخوابون بعد مثل سگ بیفت دنبالش تا درش بیاری . برای من هم اتفاق افتاد که نذارن حرف بزنم و با اسلام نظامی آشنا بشم . برای من هم فشار و گیرپاچ کاری اتفاق افتاد و همین جور که میومد بابامم هم بدون هیچ پیش زمینه ای یهو زد و سکته کرد . آقای سکته تنها نیومدو پشت بند خودش یه عمل قلب باز هم به پیوست همراه داشت .
برای من اتفاق افتاد درست زمانی که فکرشو  نمیکردم . برای من هم شب های بیخوابی همین جور داره میاد و میره و آدم اصلا نمیتونه فکرش و بکنه که یه روزی می گفته " هـــ ... مگه بدتر از این هم میشه ؟" . همیشه بدترین اتفاق ها توی بدترین شرایط رخ میدن . حالا دیگه من خود دیگرانم.

 

پی نوشت:
۱- این تصویر قرار بود فردی باشه که جدا از بقیه افتاده . جدا از دیگران . ولی نه حالشو داشتم نه حالشو که این تصویر و ایجاد کنم .
۲- همه میان و میرن و میگن نگران نباش خوب میشه . همه عمل میکنن . کاری داری بگو ها . به نظر من بهترین دلداری به جای این حرفها سکوته . آدمی که میخواد مشت بزنه ، نصیحت بکارش نمیاد.
۳- حوادث کمین کردن بدترین موقع ها بپرن جلو .
۴- با همه ی این احوالات من حالم خوبه ، پیشاپیش ممنون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 5:47  توسط پدر  | 

7 خبط لب مرزی

 فکر کردن

کلا من تو زندگیم فکر نمی کنم ، براش دلیلم دارم . چون اصولا فکر کردن مسئولیت میاره. میدونی هرکاری با فکر باشه اصلا اشتباهه . اگه من 20 سال دیگه بگم ازدواج کردم ، همه میگن خوب فکر نکرده بودی وگرنه درست انتخاب میکردی ؛ در همون لحظه اگه بگم همه ی جوانب رو در نظر گرفتم مردم در ظاهر میگن خوب بدشانس بودی ولی در باطن میگن عجب احمقی بوده ها ، میگه فکر کرده و ازدواج کرده ، وا مصیبتا .


 تغییر قیافه (Face Off)

با توجه به ترکیب شماره دانشجویی و اینکه از 50 شروع میشه و 125 تموم میشه ، ریاضی میگه ما 75 نفریم .اگه این تعداد آدم رو به 75 روز تقسیم کنیم و هر روز رو شروع تو قیافه بودن اون فرد قرار بدیم ،و به فرد حق بدیم 10 درصد 75 روز بعدی رو میتونه تو قیافه باشه ، ریاضی میگه 7 روزونیم و این 7 روزو نیم رو همرو جمع کنیم در هفت روزو نیم اول ، در 75 روز دوم ، در هر روز 7.5 نفر تو قیافه ان . یعنی به عبارتی اگه هر فرد تو هر نیم ترم بخواد 7 روز تو قیافه باشه ، 10٪ بچه ها با میانگین نسبتا خوبی همیشه تو قیافه ان با تعویض جمعیت .رستم میگه 10٪ رو با هیچی نمیشه خورد ، تازه اگه شرایط تفکیکی دیگه ای رو هم ایجاد کنیم 33٪ میان جمع میشن با این 10٪ حداقل واقعیت اینه که 50٪ هر روز تو قیافه ان. احتمالا باید سفارش کنیم سردر دانشکده رو عوض کنن بزنن دانشکده مهندسی قیافه . رستم میگه وا مصیبتا .

فان مع العسر یسرا

 قاعده بر این است که برای گرفتن نمره به جز درس خواندن روش های مرسوم دیگری هست . یکی از رسوم مرسوم این است که یک روند بالا رفتنی رو انجام دهی و همزمان زمزمه کنی " ان مع العسر یسرا " . موقع صعود قله های افتخار و احراز نتیجه مطلوب ، پایین بیای و پیش خودت بگی " فان مع العسر یسرا " . البته همیشه پاکی نیت نصف راه است .توجه داشته باشید بعضی از دهندگان نمره " من حبل الورید " هستن و خود پیشگامان عرصه ، روی این افراد " واتسمو به حبل " هم جواب نمیده و عاقبتش ... وا مصیبتا .

 صورت زخمی (Scare Face)

نائب رییس هیئت مدیره از دفتر مالی بیرون آمدو خطاب به کارشناس انفورماتیک " رضا چنگت انداخته " ای گفت ، نیشخندی زد و متواری شد . نامبرده هنوز برای گرفتن جوابشان بازنگشته . از تمامی دوستانی که از وی خبر دارن تقاضا میشود متن بیانیه ی اینجانب را به وی اطلاع دهید :


  " ای نامه که میروی به سویش     از جانب من ببوس رویش
به:ای جانم به قربان ، نائب رییس
از:کارشناس انفورماتیک

  با سلام احتراما به استحضار میرسانم که یک عدد جوش بزرگ کورک نما ،
بر روی صورت اینجانب،بنده ی درگاه؛در قسمت فوقانی حق النسای صورت
زده شده بود،بچگی کردم باهاش ور رفتم زخم شد.حال چسبی بر رویش زدم تا
اثرش کمرنگ شود.حالا دفعه ی قبل خبط کردم "کیهان" میخوندی بد نگاه کردم
ترس نداره،ما صدامون بلنده قصد جسارت نیست

باتشکر"

 دوست داران اهل مروت اعلام میدارند که همیشه بنده ی درگاه خدا باش ، نبودی خودت باش.مفهوم میشود ، سعی کن رییس خودت خودت باشی وگرنه لزوم بند "فان مع العسر یسرا" همچنان ادامه دارد  و وا مصیبتا.

امسال حواستان را جمع کنید

 ریاضی میگه هر خال 13 برگ دارد . آمار میگه به هر فرد اگه خوب تقسیم شه ، از 13 برگ نفری 3الی4 برگ از هر خال ارسال میشود . راست کپ رو میکنه ، جلویی دست رو میده ، حاکم هم حکم رو میگه . اینجا شانس میگه که بنده ساکت بشینم و فقط در هر دست با 2 تا 5 و یک عدد سرباز خشت همراهی کنم .در اینجا "برگها خوب بر نخورده" رو نیت میکنی و با ذکر "قل یا ایها الکافرون ، لا اعبد ما تعبدون " برگ ها رو میگیری ، 4 تا آس و 2 تا شاهو بی بی به مقدار لازم رو زیر سم گرام فر میدی و به روند عالی ، دست متعالی رو ارسال میکنی . در اینجا شما "لکم دینکم ولی دین" شدین .البته بعضی ها حواسشون جمع هست و "و مکرو مکر الله و الله خیر والماکرین" و وا مصیبتا . 

2 تا طلبت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 0:17  توسط پدر  | 

داستان خلقت

اول از همه بذر بود و خاکی که در اثر فرسایش و واکنش و اکسایش سنگ بوجود اومده . در ادامه ما نیاز به یک کشاورز یا حالا نمیدونم هر موجود دیگری شاید باغبان داریم که بذر موز را میکارد . این بذر سالیان دراز طول میکشد تا به کمک و مدمد نیروی خورشید و مواد معدنی و آب و گوز و شقیقه با سرما و گرما بجنگد و رشد کند و ییهو درخت شود . این درخت چند سالی طول میکشد تا از توله درخت (نهال ) به درخت رشد بنماید .در تمامی این مراحل فرد مذکور موجود کمک های خود را میرساند. حتما گوسفندی گاوی چیزی میریند تا این درخت ثمر دهد . در ادامه ثمره ی درخت که موز نام دارد را میچینن و در خوشه های چند تایی با وانت نیسان آبی یا هر وسیله ی دیگر به دست افرادی که سعی در پدر شدن دارن میرسانند . این موز بر اثر خورده شدن و گوارش تبدیل به کرومزوم های ناقص (نصفه ) ایکس و ایگرگ میشود و در ادامه در قسمتی از بدن پدر که  به اشتباه عامیانه به آن کمر گویند جمع شود . این کروموزوم ها که قبلا موز بوده ، در ادامه توسط عملی به نام لقاح و حالا من بحثش رو باز نمی کنم ، به اون یکی کروموزوم میرسه و بعد یه عالمه جنگ و اینها ، بالاخره یکی میشه مرید ، یکی میشه مراد و رو بوسی و اینها و به هم میرسن . بعد این دو تا میشن 46 تا . حالا اینها میشن 46 تا که تهش بشن همشون یه دونه ها . چه کارا . در ادامه 9 ماه در آرام پز تفت و آب پز و اینها میشن ، آخرش میشن یک تیکه گوشت با چند تا استخون و مقداری پروتیین و کربوهیدرات و آب و اینها . همش رو هم ، کلا قراره 80 سال کار کنه .
بعد من نمی دونم این جسم فانی 9 ماهی طول میکشه تولید شه ، 80 سال قراره کار کنه . یعنی به عبارتی به ازای هر روز معطلی برای تولیدش 108 روز کار میکنه . حالا یه پیکان یه روزه تولید میشد ، 4 سالم کار میکرد .

نتیجه گیری هم به عهده خواننده

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:31  توسط پدر  | 

خربزه و عسل

بابام الان اعلام کرد من شعور ندارم . به ساحت مقدس بابا توهین نشه ، بنده رو عرض میکرد . میگفت قویاً که هیچ ، شدیداً به این نتیجه رسیده که اینجانب که حضورتان دارم مینویسم شعور ندارم . بابای گرام بعد از چوقولی مامان گرام از اینکه شیرینی نامزدی ممد (پسر همسایه بغلی) را یک جا با سرماخوردگی شدید خوردم و به روی خودم نیاوردم که این ماده برای 85 کیلو گوشت و استخوان مقداری گولبول و کربوهیدرات و ید و فسفر و آهن و یه عالمه چربی و ما بقی تجمع پیدا کرده در محیطی به نام بدن بنده ، مضر است . یحتمل شیرینی و سرماخوردگی داستانی همچون خربزه و عسل داره که با هم نمیشه خورد و گرنه حساب آدم به سمت کرام الکاتبین میرود ولاغیر.
البت پدر گرام از صبح امروز ساعت 4 که از سمت ولایت خودمان به سمت منزل و تهران روان شده بودیم نیز به این نتیجه رسیده بود که من شعور ندارم و با سرما خوردگی "قَلیان"- با همین دیکتیشن و تلفظ- کشیدم و جدا از ضرر بسیار زیاد این ماده برای همان بدن مذکور در پاراگراف قبل ، همان داستان عسل و خربزه را دارد.
کلهم اجمعین این چند روز تمامی مواد خوراکی و غیر خوراکی جز هر چیزی که آدم عادی نمیخورد برای این بدن حکایت همان عسل و خربزه را دارد .
از صبح هم مادر گرام ، دکتر شده هر 12 ساعت برایم 2 عدد قرص سرماخوردگی تجویز کرده . این دکتر ها مثل ما مهندس ها الکی میشینن درس میخونن . مامان ما با خواندن مدد کاری اجتماعی و مشاوره ، از 100 تا دکتر عمومی پیشی گرفته . این مددکاری اجتماعی نزدیک ترین کاری بود که به بحث دکتری نزدیک میشد وگرنه با فعالیت های دیگرشان در زمینه های نظامی و غیر نظامی اصلا زمینه ی دکتری که من ندیدم .
اینگونه میشه که خربزه و عسل ، مثل چرخ و فلک که در مسائل کتاب 700 صفحه فیزیک جلد 1 هالیدی کاربرد داره ، در تمامی مسائل زندگی کاربرد پیدا میکنه و رابطه مستقیم داره با شعور و دکتر شدن ، قلیان که همه به سرما خوردگی یه جوری ربط پیدا میکنن .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 22:46  توسط پدر  | 

نامه

ای دوست من
سلام گرم مرا به خواهرت ، سلام گرم مرا به مادرت ، سلام گرم مرا به همسرت ، سلام گرم مرا به عمه ها و خاله هایت برسان .سلام گرم نه تنها من ، بلکه تمامی دوستان و آشنایان و ملت ایران این سلام را به تو تمامی نوامیس تو میرسانند .
خدا رو شکر طرح سرشماری نوامیس تو به شدت و جدیت ادامه دارد . آنها را دریغ نفرما . این چند شبی که گذشت برای تو و اطرافیانت بجد دعا کردم ولی از سقف خانه یمان بالاتر نمیرفت . گفتم بهت خبر بدم تا که دستت میرسد کاری بکنی .
میدانم تمامی اعضا و جوارح اعضای خانواده ات سرجایشان است ، ماله ما هم آنجا که میباید باشد ، میباشد .

ملالی نیست جز وجود گرمت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:23  توسط پدر  |